هر روز،درست ساعتی که همگی برمی گردند تا تن خسته یشان را به آرامش خانه هایشان بسپارند من تن کوفته کسالت زده ام را با خودم تا محل کارم میکشم.
به محل کارم که میرسم ،روی پاگرد طبقه ی اول می ایستم و خانه ایی که بنظر پر از بوی قدیم و آفتاب و جمع صمیمی است را دید میزنم.
از آن دسته خانه هایی که طاق دارد . سقفش نقش دارد . نقشش رنگ دارد. رنگش آبی فیروزه ایی است که ضلع های لوزی احاطه اش کرده اند. از حیاط کوچک خانه جایی که آشپزخانه و حمام و دستشویی است راه پله ایی فلزی میرساندت به بالاخانه.جایی که چراغهایش همیشه خاموش است وپرده اش کشیده. و لباسها و کهنه ها ی نوزادی که گاهگاه میبینمش، آفتاب میخورد.
کلاس اولم که تمام می شود زودی میدوم تا ببینم نی نیِ خانه ی همسایه بیدار شده یا نه و عروس تپل مپل خانه برای همه ی اعضای پنج نفرشان (خودش،شوهرش،مادرشوهرش،پدرشوهرش،نی نی) شام گذاشته یا نه؟!
پنجره را باز می کنم بوی ترش سالاد شیرازی و قیمه بادمجان هوش از سرم می برد. ساعت که نزدیک 8:30 می شود، همانطور که به اصطلاح درس میدهم به بهانه ایی خودم را به کنار پنجره سر می دهم.
سفره را پهن کرده اند. نی نی روی پای مادر بزرگ تاب می خورد. شوهر، جدی و در سکوت غذا می خورد و عروس تپل مپل مدام با لبخند از همگی پذیرایی می کند.
چند روز پیش وقتی غرق زندگی روزمره ی خانه همسایه بودم با شوهر خانه چشم در چشم شدیم.
دیروز تا رسیدم پنجره را باز کردم تمام نگاهم را پارچه ی یکدست سفیدی پر کرد که آقای همسایه برای در امان ماندن از چشم چرانی های من حیاطشان را مسقف کرده بود.









