تبليغاتX
خط خطی ها

خط خطی ها

هر روز،درست ساعتی که همگی برمی گردند تا تن خسته یشان را به آرامش خانه هایشان بسپارند من تن کوفته کسالت زده ام را با خودم تا محل کارم میکشم.

به محل کارم که میرسم ،روی پاگرد طبقه ی اول می ایستم و خانه ایی که بنظر پر از بوی قدیم و آفتاب و جمع صمیمی است را دید میزنم.

از آن دسته خانه هایی که طاق دارد . سقفش نقش دارد . نقشش رنگ دارد. رنگش آبی فیروزه ایی است که ضلع های لوزی احاطه اش کرده اند. از حیاط کوچک خانه جایی که آشپزخانه و حمام و دستشویی است راه پله ایی فلزی میرساندت به بالاخانه.جایی که چراغهایش همیشه خاموش است وپرده اش کشیده. و لباسها و کهنه ها ی نوزادی که گاهگاه میبینمش، آفتاب میخورد.

 

کلاس اولم که تمام می شود زودی میدوم تا ببینم نی نیِ خانه ی همسایه بیدار شده یا نه و عروس تپل مپل خانه برای همه ی اعضای پنج نفرشان (خودش،شوهرش،مادرشوهرش،پدرشوهرش،نی نی) شام گذاشته یا نه؟!

 

پنجره را باز می کنم بوی ترش سالاد شیرازی و قیمه بادمجان هوش از سرم می برد. ساعت که نزدیک 8:30 می شود، همانطور که به اصطلاح درس میدهم به بهانه ایی خودم را به کنار پنجره سر می دهم.

 

 سفره را پهن کرده اند. نی نی روی پای مادر بزرگ تاب می خورد. شوهر، جدی و در سکوت غذا می خورد و عروس تپل مپل مدام با لبخند از همگی پذیرایی می کند.

 

چند روز پیش وقتی غرق زندگی روزمره ی خانه همسایه بودم با شوهر خانه چشم در چشم شدیم.

 

دیروز تا رسیدم پنجره را باز کردم تمام نگاهم را پارچه ی یکدست سفیدی پر کرد که آقای همسایه برای در امان ماندن از چشم  چرانی های من حیاطشان را مسقف کرده بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:41  توسط مریم بانو  | 

 

 

............****...........****...........****...........****............****.........****..........

 

............................................................................................................................

............................................................................................................................

............................................................................................................................

 

........****..........****..........****.............****.............****............****..........

 

............................................................................................................................

............................................................................................................................

............................................................................................................................

 

خلاصه سرتون درد نیارم، اینطور شد که ازدواج  کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 10:54  توسط مریم بانو  | 

از خانه که بیرون می آیم سعی می کنم گره سیم های هدفونم را باز کنم و گوشیهای چرک ِکثیفش را بچپانم داخل گوشهای خشکِ خارشدارم.آخرین باری که راه میرفتم و موسیقی گوش میدادم 4 سال  پیش بود.جوان بودم و آزار دهنده تر از این روزهایم.

به تشویق دختر خاله ی خیلی جوانم که تلاشِ خستگی ناپذیری برای دلبر بودن دارد، چند آهنگ زپرتی بلوتوث میکنم تا در خیابان من باشم و سلنا گومز و چند بلبل زبان دیگر.

 

داخل تاکسی، گرم و راحت بود.جلو مینشینم و به فرمان راننده کمربندی که همیشه از بستنش متنفرم را میبندم.آهنگ شیرینی گذاشته ،زحمتم را کم میکند و هدفنهایی که خوب جا نمیگیرند را در می آورم.

 

هوا ابری و آفتابی است. اما سردِ جانانه.

شیشها بخار گرفتند.با انگشتانم یک دایره ی بزرگ روی شیشه ترسیم می کنم تا فرصت دیدن خیابان ، مغازه ها و مسیر کسالت بار و تکراری را  از دست ندهم.

 

چراغ قرمز می شود. موسیقی همچنان همراهی می کند. بخاری باد گرمش را به صورتم فوت می کند و من چشمهایم تنگ می شود.

مثل تمام آدمهایی که در شرایط گرم و نرم با همراهی موسیقی لایت چشمهایشان تنگ می شود و کاملا واضح است که آرزوهای گم شده یشان را جستجو می کنند . اگر بتوانی تصاویر ذهنشان را نقاشی کنی خدا میداند که چقدر تعریف ذهن و انسان تغییر می کند .

 

از دایره ترسیمی چشم میدوزم به خیابان. مرد جوان نسبتا خوش تیپی با سیگار کنار لبش قدمهای بلندی بر می دارد ودرست به سمت تاکسی ای می آید که من جا خوش کردم.

 

کنار جوب (جوی) می ایستد. یک پکِ عمیق به سیگار میزند. پاهایش را به اندازه ی عرضه شانه باز می کند و بعد زیپ شلوار لی خیلی خوش رنگش را....

 

چشمهایم قد یک پرتقال خونی باز می شود . از کراهت خون میدود در لابلای رگهای چشمم.

روزی چند ده بار دیده بودم که مردی رو به دیوار، لعنت پدر مادر را به جان میخرد و خودش را راحت می کند اما قسم میخورم که تا به حال هیچ مردی را با این همه مشکلِ جدی پروستات ندیده بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 9:7  توسط مریم بانو  | 


سنم 26سال تمام و 2ماه و 13روز است.

سن حسیم 15سال تمام و چند روزی بیش و کم.

سن عقلیم 35 سال تمام و 3روز.

دخترک تخس و شیطان درونم 5سال تمام و 5ماه تمام و 5روز تمامش است.

هر از چند گاهی  سرک میکشد و بجای من میخندد. بجای من حرف میزند . گاهی ناراحت میشود. گاهی آرام.گاهی بازیگوش.گاهی سربه هوا.

به غلط چند ماهی در اتاقش حبس شده بود. والد سرزنش گر تو مدام توبیخش میکرد. آنقدر که دخترکم انگشت به دهان با عروسک دستش که تمام دنیایش بود پشت در اتاق منتظر،افسرده،نگران ایستاده و نظارگر من نامتعادل و تو توبیخگر بود.

حضورت از من خانم بالغی ساخت که تمام لحظاتش به محاسبه گذشت. به محاسبه چه بگویم ، چه بکنم ها. به محاسبه ی متری حرفها و حدیث ها. به اندازه گیری دمای سرد ارتباطمان. به متراژگیری ارتفاع های بلند و کوتاه ِ درکهای حسیمان و پیدا کردن قرابتهای نامرئی.به هوای نامطبوع تظاهرها، به جسارتهای نداشته، به دوستت دارم های کم رنگ و نامطمئن.

و من یکباره بیدار شدم. دیدم در باز شد.دخترکم با چشمان درشت و زلالش نگاهم کرد و مثل هر کودک صادق دیگری به من گفت.

نمیخواهمت........~….~…..~……~........

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 10:19  توسط مریم بانو  | 


http://www.newyorker.com/online/blogs/susanorlean/snowbranch.jpg


      قد کشیده، ریشه دوانده، اما سرمای این روزهای بی بخار ،رمقش راگرفته، حالش مثل تمام فصلهای زمستان،خشک و بی برگ است.   بی تفاوت ایستاده و بی فروغ نگاهم میکند. دیشب که همدیگر را دیدیم نه من به او چیزی گفتم نه او به من اشاره ای. 

ساعت 3 بامداد، صدایم میزند. به زحمت بلند میشوم.نگاهی به بیرون می اندازم. هوا روشن است. لبخند میزند و تاج سفید سرش را نشانم میدهد.

مثل تمام بارها، جیغ کوتاه و خفه ای از سر ذوق میکشم .انگشتانِ گرم پایم را سر میدهم در دمپایی یخ زده ای که به دیوار حیاط تکیه داده. سپردن تن گرم به سرمای اول بهمن ماه کار آسانی نیست اما لطف پرش جانانه به زیرپتوِ همچنان گلبافتِ صورتی رنگم کم نیست. 

تا یخم وا می شود، سطلِ رنگ ِروزهایم رنگ می پاشد .

امروزم سفید و طلایی است.      

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:37  توسط مریم بانو  | 

http://assets.lifehack.org/wp-content/files/2011/08/breakup.jpg?4c9b33

شب بوی بادام تلخ می دهد. با قامتی شیرین و طعمی تلخ.

بوی نای، بوی ساز، صدای ستاره و حرکت موزیانه ابر.

شب بوی تار میدهد. بوی ضرب، بوی هرچه دور و قدیم و خاطرست.

بوی چهچه های تاج اصفهانی،عکسهای سیاه و سفید و پلی بک های(play back) مکرر یادها.

بوی خداحافظ تا همیشه.

بوی شور اشک. بوی تلخ سوختگی.

بوی خطهای کشیده شده ی----- نه من       نه تو-------

امشب بوی همه چیز میدهد الا...... تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 23:52  توسط مریم بانو  | 

http://www.sharpbrains.com/wp-content/uploads/2011/02/LoveBrain.jpg

خدایا من از گناه به فرمان تو پناه آوردم، حالا عشق را برایم فرمانبردار کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:8  توسط مریم بانو  | 

http://www.mostphotos.com/preview/1695241/surprised-couple-on-phone.jpg


-         "در عمق جلسه و بحث فونداسیون (foundation) تجهیزات و پایپینگ (piping) پالایشگاه، همچنان فقط به تو می اندیشم."

:-O


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 10:42  توسط مریم بانو  | 

رفتیم چیزی خوردیم

.http://www.thehealthauthority.com/wp-content/uploads/2010/07/woman-eat-food-addiction-health-vl-vertical.jpg


(درست تر که بگویم) چیز خوردیم که رفتیم چیزی خوردیم.

در گلویم ماند.

http://www.remediespoint.com/wp-content/uploads/2011/10/Acid-Reflux-Symptoms-include-sore-throat-painful-swallowing-food-returning-to-mouth.jpg


(درست تر که بگویم ) بین فرو رفتگی و برآمدگی حلقم جا خوش کرد.

.

.

.

تمام شب را همان جا ماند.درست بین فرو رفتگی و برآمدگی. هرچه آب خوردم نرفت که نرفت.

انگار فیل که نه توله فیل سرحالی را به یکباره بلعیده باشم.


توله فیل حلقم تمام شب را چهار نعل روی مردمکهای چشمم تاخت و تاخت.


من و چشمهایم دم بر نیاوردیم.

http://anastasiia-ku.com/wp-content/uploads/2010/07/cry.jpg

صبح......

چشمهایم به خون نشست.

گلویم به حرفهای جامانده.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 0:5  توسط مریم بانو  | 

http://www.iranacademic.com/cache/news/1240831363.jpg


پدری دارم سبزتر از برگ درخت،

 آبی تر از آسمان،

روشنتر از مهتاب،

سخت تر از کوه،

 گاهی دور ، گاهی نزدیک،

 گاهی به لطیفی آب، گاهی به زمختی  سنگ،

گاهی آسان،گاهی  سخت.....

اما....

هرچه هست.....

پدر من یک پدر سالاراست.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:19  توسط مریم بانو  |